تبليغاتX
یه دختره دردونه


یه دختره دردونه

لحظه ها خاطره اند ... زندگی ... شوق تمنای همین خاطره هاست ...

سلام من برگشتم .

دلم خیلی هواتونو کرده ...

انقدر دلتنگ بودم ... انقدر دلم بلاگ و نوشتن میخواست ...

ولی نمیشد ...

دست و پام بسته بود ... اوایل کنکور شل گرفتیم

فک کردیم بچه انیشتینیم ! اواخر مجبور به ..خونی شدیم ...

ایشالا که نتیجشم خیره ... ما تلاشمون رو کردیم ...

اومدم آرشیوامو خوندم .

احساس میکردم چقدر دوستون دارم ...

دلم واسه بچه ها تنگ شده ...

واسه میلاد نهاوندچی که اون موقع ها دو من سه من کامنت میذاشت ...

واسه دایی احمدم که کلی دوسش دارم ... و هیچ خبری ازش نیست ...

واسه نوید ... نوید اون موقعها عاشق یه دختره بود ...

امیدوارم به هم رسیده باشن ...

واسه طناز ... اوایل بلاگر شدنم ازش خیلی کامنت داشتم ...

شعرای قشنگی مینوشت ...

واسه همه اونایی که میومدن مشخصاتشون رو مینوشتن و

شماره تلفن میذاشتن و میگفتن با من تماس بگیر !

انگار دارن رو انسرینگ پیغام میذارن ...!

واسه رسپینای گل و نازم که خیلی دوسش دارم ...

واسه ایمان عزیزم که تا جایی که میتونستم میرفتم پستاشو میخوندم ...

واسه استاد احد حصاری نازنین ( بابایی گلم ) که سعی میکردم

بهشون سر بزنم ...

واسه بابابزرگ عزیزم که وقتی پدربزرگم فوت کرد با حرفاش تسلی خاطرم داد ...

واسه مهرداد ، احسان ( پرستوی ماجر ) ، فرشاد عزیزم که یه روزنامه نگاره گله ،

واسه فرزام عزیز برادر خوب فرشاد ...

دلم واسه خودم ( رفیق ) هم تنگ شده ... قلمش مثل من بود ...

واسه آلفرد ... چتری برای دو نفر ...

ذهنم یاری نمیکنه اسم همتون رو به خاطر بیارم ...

ولی دلم واسه همتون تنگیده ...

من حتی دلم واسه نهال حیرت هم تنگ شده ...

خیلی ...

دوباره جمع میشیم ... من ، شیما ، ندا ، نیلوفر با همه شماها ...

اومدم که دوباره گرد هم جمع شیم ...

اومدم که بمونم ...

گرچه خیلی ها رو نمیتونم پیدا کنم ...

ولی تمام سعیمو میکنم ...

میخوام دخترک دردونه من دوباره نفس بکشه ...

اینجا زیاد خاک گرفته ...

باید بهش برسم ...

میام پیشتون ...

پیش همتون ...

دوستون دارم اندازه قدیما ...

شاد و آسمونی باشید گلکای من ...

پ.ن : کنکور ! ... هم تموم شد .


فعلاْ .


بعد از تحریر :

مرگ مایکل جکسون سلطان رقص جهان بسی ما را شگفت زده کرد ...

تسلیت بر طرفدارانش ... 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/04ساعت 7:44 PM توسط لادن | |

 

وقتی زندگی در من متولد شد آخرین کسی بودم در خانواده ام

که زندگی به سراغش آمد .

وقتی زندگی در من متولد شد ... می گریستم

زیرا نمیدانستم پایان زندگی ام کجا و چگونه خواهد بود .

وقتی زندگی در من متولد شد با بلعیدن اولین قطره شیر مادر

لبخند بر لبانم نمایان شد زیرا احساس می کردم که در این جهان بزرگ

تنها و از فرشته ای به نام مادر متولد شده ام .

ولی آن روز من تنها نبودم و دیگرانی نیز بودند که فرشته زندگی بر فراز

سرهایشان پایکوبی می کرد .

و زمانی که من متولد شدم فرشته کوچک سپیدی در گوشهایم نجوا کرد :

از امروز شادی و غم در تو متولد خواهد شد ... پس به هوش باش .

... 

                                                        *  جبران خلیل جبران  *

 

================================

 

رسیدم به یه سوم تیر دیگه ...

عمر آدم عین باد میگذره ...

گرچه اینجا رو روبه راه کردم ولی هنوز تنهام چون هیشکی خبر نداره

من برگشتم ...

پس خودم به خودم حال میدم و میگم :

عزیزم تولدت مبارک    

ایشالا صد سال زنده باشی ...

سلامت باشی ...

کنکور قبول شی ... ایشاللللللللا !      

 

دلم واستون تنگیده هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا !

مگه یادتون رفته که هنوزم عخش منین !

 

برمیگردم ... زوده زود !

۵شنبه کنکور دادم بعدش میام ... حتماْ .

 

پس فعلاْ.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/04/01ساعت 6:21 PM توسط لادن | |


Design By : Night Skin