|
سلام فقط دلم میخواد این متن پایین رو بخونید تا با سرنوشت خیلی از هم جنسای ما آشنا بشید . وقتی من این متن رو خوندم رعشه به تنم افتاد . باورم نمی شد . همون بهتر که قدیم دخترا رو زنده به گور میکردن ! از این خفت بهتره ! ختنه کردن دختران ! کمی دورتر از بند آزاد کیش و نه چندان دورتر از اسکلههای بندرعباس سابق«هرمزگان»، آنجا که به خشکی و خشونت طبیعت بلوچستان نزدیک میشوید، در روستاها و شهرهای کوچک همین مناطق، زنان به حکم سنت و آئین، از لذت جنسی محروم اند. نه فقط در شهرهای کوچک، که گاه در شهرهای بندری و بزرگتر. آنها را در کودکی ختنه میکنند. به خانه شوهر میروند، مادر هم میشوند،بیآنکه احساس یک زن و مادر ختنه نشده را داشته باشند. بخشی از خاطرات «واریس دیری» : «...آن شب، هیجان زده بیدار ماندم. ناگهان مادرم را دیدم که بالای سرم ایستاده است.هوا هنوز تاریک بود، قبل از سحر، زمانیکه تاریکی کم کم جای خود را به روشنایی می داد و سیاهی آسمان به خاکستری میگرایید. او با اشاره به من فهماند که ساکت باشم و دستش را بگیرم. من پتوی کوچکم را پس زدم و خواب آلود، تلو خوران، به دنبال او راه افتادم. حالا میدانم چرا دختران را صبح زود با خود میبرند. میخواستند قبل از آنکه کسی بیدار شود، آنها را ببرند تا صدای فریادشان شنیده نشود. در آن لحظه، هر چند گیج بودم و به سادگی آنچه میگفتند انجام می دادم. متاسفم ...
سلام به همه دوستای گل خودم خوبین ؟ وای دلم واستون اندازه سوراخ جوراب مورچه شده بود ! اول اول یه چیزی بگم ... یه تشکر ... دایی احمد ( خیابون خواب ) ازت ممنونم . اندازه هفت تا آسمون ... هفت تا دریا ... و یه دنیا ! انقدر ناراحت بودم که مخم به هیچ جا راه نمی داد ... ممنونم که راهنماییم کردی ... ممنون ! ایشالا هر چی که از خدا میخوای بهت بده ... یه عالمه واست دعا می کنم ... ممنونم ... ممنونم ... امروز صبح قبل از اینکه بیام سراغ بلاگفا که از پشت پرده دختره دردونه ام رو ببینم دیدم تو این هیری ویری دایی احمد واسم کامنت گذاشته ... نمی دونین چقدر خوشحال شدم ... یه جیغه اساسی کشیدم ... خلاصه با راهنماییش تونستم دوباره بلاگم رو باز کنم ... داشتم میگفتم قبل از اینکه بیام اینجا رفتم یه بلاگ زدم ... پیوندش میکنم میذارم که یادگاری بمونه از اون یه هفته ای که روزگار منو داغون کرده بود ... آخه من دختره دردونم رو خیییللللللللللییییییییییی دوست دارم ... انقده بهش وابسته شدم ... واسه همین وقتی شیما گفت باز نمیشه اصلا باور نکردم تا اینکه خودمم دیدم باز نمیشه ... خلاصه ... از همه دوست جونایی که اومدن که بهم سر بزنن ولی بلاگم باز نشد ممنونم ... همتون رو دوست دارم ... عاشقه همتون هستم ... بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند ... چنان که من آفریده ام از عشق ... جهانی برای تو ... دوستون دارم جیگرا !
سلام سلام سلام خوبین دوست جونا دلم واستون تنگیده بود . بچه ها دارم همه رو بلاگی میکنم . شیما بود که تولدشو تبریک گفتم ... شیما هم بلاگ زد . یکی دیگه از دوستام نیلوفرم زد . گندم زار دل من ... -> شیما دختره صحرا ... -> نیلوفر -----------------> همین بغل تو پیوندا ! بعد ... بخاطره روز دانش آموز امتحانامون امروز لغو شد ! کلی حال داد . مدرسه برنامه داشتیم ... کیک خوردیم ... شکلات خوردیم ... دست زدیم ... پرچم یه کشور بدبخت فلک زده رو آتیش زدیم ... !!! سه شنبه سالگرد مامان بزرگمه . چقدر زود گذشت ... انگار همین دیروز بود ... به اولین کسی هم که گفتن من بودم ... نمی دونین چقدر بده که خبر فوت یه عزیز رو به آدم بدن ... عین این صاعقه زده ها سر جام خشک شده بودم ... بگذریم ... دیگه حضور ذهن ندارم که چی باید بنویسم ... تیرگی می آید ... دشت میگیرد آرام قصه رنگی روز می رود رو به تمام ... شاخه ها پژمرده است ... سنگ ها افسرده است ... رود می نالد جغد می خواند غم بیامیخته در رنگ غروب ... می تراود ز لبم قصه سرد ... : دلم افسرده در این تنگ غروب ... دوستون دارم گلای من ...
میشه گفت سلام ! فقط میدونم خوب نیستم ولی امیدوارم شماها خوب باشین ... دیشب داییم اینا از بندر عباس اومده بودن . آخه یکی از داییام بندر زندگی میکنه . کلی با پسر داییم خندیدم . کلی اذیتم کرد . از چایی ریختنم فیلم گرفت می گفت میخوام روز خواستگاریت به شوهرت نشون بدم ! ( آخه من میگم مامانم چایی نیاورد اون وقت من چایی بیارم ؟! ولی کلی خوش گذشت ... بازم به قول بر و بچز افسرده شدم ! حال ندارم ... جمعه امتحان فاینال زبان دارم ... وای میترسم ... مدیر موسسمون اینطوری واسمون شرح داد : « سوالات از برگه های صادر شده کمبریج میاد . کتاب خودتونم که کمبریجه . آسونه » آخ دلم میخواست بزنمش ... آخه سوالای کمبریج آسونه آی کیو ؟ یا ما رو گذاشتی سر کار ؟ فردا تولد شیماست ( عشقم . زندگیم . مونسم . همدمم . همکلاسیم . هم نیمکتیم . دوستم . خواهرم . همه چیم همه چیم ... تولدت مبارک گل قشنگم ... دلم میخواد تا آخره عمرم پیشم بمونی ... شیمای من ... دوست دارم زندگی ... چقدر من این روزا تولد تبریک گفتم ! اینم تقدیم به یه نفر دیگه که : یه روزی بالاخره خودمو پیدا میکنم ... تو دنیا نه ! تو قلبت ! دورم از تو ... اما با تو ... لحظه ها رو زنده هستم ... بازم از تو ... پرم از تو ... واسه تو رویای خستم ... خوبه دیروز ... با تو هر روز ... از تو با خدا می خونم ... تو خیالت ... توی حالت ... باز توی کما می مونم ... تا وقتی کنارمی می دونم ... تا وقتی بهارمی می تونم ... دیگه طاقت دوریتو ندارم ... دیگه نمی تونم ... دیگه نمی تونم ... شاد و آسمونی باشید ...
|
About
آدمک آخر دنیاست بخند Archivesمرداد 1388تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 Links
30- شکایتم چه سود ؟
بی بی سی فارسی |