تبليغاتX
یه دختره دردونه


یه دختره دردونه

لحظه ها خاطره اند ... زندگی ... شوق تمنای همین خاطره هاست ...

بعد از یه ماه و سه روز شلاااااااااااااااااااااااااااااام

 

Just  اومدیم اظهار وجود کنیم !

 

همین و بس !

 

خوفین ؟ در سلامتیه کامل به سر میبرین ؟!

 

بچه ها اینجا یه عالمه برف اومده ! تازه الان که یخ زده نیم متره ! انقده سرد بید ! ما انقده

 

تازه هم صرفه جویی میکنیم ! در اتاقا رو بستیم ... به در و پیکرم یه عالمه پارچه و ملافه

 

زدیم باد نیاد ... میز ناهار خوریمون رو گذاشتیم رو میز پذیرایی که هممون شب تو حال

 

بخوابیم !  دیگه صرفه جویی از این بیشتر ؟! 

 

اون بالا شهریا اگه سونا هاشون رو خاموش کنن همه چی درست میشه !!!

 

اون روز که تازه برف اومده بود 70 cm بود !!!

 

همه کف اندرش مونده بودیم ! ولی مثل پودر بود ... درست حسابی گوله نمی شد !

 

ولی برف بازی کردیم ... آی برف بازی کردیم !

 

بذارین از قبل از یه ماه و سه روز پیش شروع کنم ...

 

خب یادم نیست ... !

 

اون برف اولیه که اومده بود ما اون روز امتحان زبان داشتیم . روزاییم که امتحان زبان

 

داریم اصولا حداکثر نفر سوم میام بیرون ! 

 

بعد سر کوچه مدرسمون یه زمین خالیه ... خب ؟!

 

کوچمون این طوریه :            

                      

                    11========* @  

==^======11

 

اون ستاره هه کلانتریه که چسبیده به مدرسمونه اون اددم مدرسمونه !

 

یعنی ما سه تا کوچه میپیچیم تا بریم مدرسه ! اون کلاهک هم زمین خالیه !

 

خلاصه ما بعد از امتحان همینجوری داشتیم میرفتیم که ییهو زد به سرمون بریم برف

 

بازی ! اگه کلاهک رو نیگا کنین میبینین که نزدیک سر کوچه ست ! زمین خالیه !

 

خلاصه مشغول شدیم به بازی ! آی کوبوندیم همدیگرو !

 

نیلوفر رو دفن کردم تو برفا اینقدی برف ریخته بیدم سرش ! 

 

داشتیم میزدیم همدیگرو ( مردم از کوچه رد میشدن به یاد روزای جوونیشون به ما

 

می خندیدن !)

 

آقا یهو چند تا سرباز اومدن !

 

یکیشون برگشت به من گفت آی خانوم چه خبرته !

 

بیاین برین خونتون ببینم !!! حالا سرباز صفر بودا !

 

ما هم اول موش شدیم ! آخه چون مدرسه میریم با مقنعه خیلی بچه مثبتیم اصلا به

 

قیافمون خیلی کارا نمی یاد !

 

بعدش من یه خورده نگا کردم دیدم دوستاش دارن میخندن !

 

فهمیدم چندتا سرباز شهرستانیه دختر ندیده میخوان ما رو سر کار بذارن !

 

اومدم یه چی بگم شیما گفت لادن ولشون کن ! گفتم نه خیلی پر رووان !

 

به شیما گفتم تو ساکت !!!   نیلوفرم اونجا دقیقا نقش تابلوی نقاشی رو بازی میکرد !

 

منم شیر شدم ( حالا اصلا تو عمرم چنین حرفایی نزدما !!! )

 

گفتم ببین سرباز صفر من داداشم افسره پادگان فتحه ! فرماندشونم سرگرد حسینیه!

 

تا گفتم سرگرد حسینی لبخند ملیحی که رو لباش بود خشکید بد بخت !

 

آخه سرگرده خفنه ! 

 

گفتم  برو مزاحم نشو وگرنه کاری میکنم که از گفتنه حرفت پشیمون شی !

 

بعد دوستاش که از ضایع شدن این داشتن غش میکردن از خنده گفتن ببخشید خانوم

 

شما بازیتون رو بکنید ... بچه ست دیگه یه چی میگه !

 

گفتم برید به یکی تیکه بندازیم که حالیش نباشه !!!

 

وقتی رفتن ما آی خندیدیم ! خندیدیما !

 

بعدشم با همون وضعه اسفناک رفتیم کافی نت !

 

من که پشت سیستم نرفتم . همون جا رو صندلی نشستم تا بچه ها کارشون رو

 

بکنن !

 

دیگه گذشت و این برف که چه برفیم هست !!!

 

ما فقط 4 تا امتحان دادیم . دیگه سره عربی بود که برف اومد . اون روز من تا ساعت 8 شب

 

فقط معنیه 4 تا درس اول و خونده بودم !

 

آخه رفته بودم برف بازی . که زد و تعطیل شد . ولی یه هفته قشنگ سر کار بودیم .

 

هی میشستیم شیمی میخوندیم میگفتن تعطیله !

 

میشستیم دینی می خوندیم میگفتن تعطیله !

 

میشستیم حسابان میخوندیم میگفنن تعطیله ! ای بابا !

 

خب از اول بگین ما انقدر به خودمون استرس وارد نکنیم !!!

 

حالا از اول بهمن همه پشت سر هم !

 

این روزا هم که اصلا نمی ذاریم معلما درس بدن !

 

هدف این بود که به اندازه اون یه ماهی که نبودم بنویسم که نوشتم .

 

اون روزایی که هممون انتظارشو میکشیم دارن میان .

 

بچه واسه همدیگه دعا کنیم . به یاد هم باشیم ...

 

به قول همه که میگن این جور فرصتا مال همیشه نیست ...

 

در پناه حقش و حقانیتش ...

 

 

 

 

 

 

 

عین همیشه دوستون دارم ...

+نوشته شده در سه شنبه 1386/10/25ساعت7:41 PMتوسط لادن | |