|
بیا با من باش شاید روزی دستم به دستان گرمت گره خورد شاید روزی این سکوت بشکند شاید ... شاید روزی توانستم نشان دهم که چگونه دوستت میدارم آمیدوارم آن روز چشمان نازنینت اذیت نشوند چون تو هرگز نمی توانی وسعت قلبم را ببینی ... قلبی که از شدت محبت همچون آسمان خدا بزرگ شده است و تو در آنی ... در قلب من ... و هرگز نمی توانی از آن خارج شوی ... چون آسمان تمامی ندارد ... اگر نمی توانی شاه راه باشی ... کوره راه باش ! اگر نمی توانی خورشید باشی ... ستاره باش ! کمیت نشانگر پیروزی یا ناکامی نیست ... بهترین هر آنچه هستی باش ! Be the best of whatever you are ! مهم نیست دریاچه ای وسیع باشی یا برکه ای کوچک ... اگر زلال باشی آسمان در تو پیداست ... ! حرفی واسه گفتن نداشتم ... میدونین که ؟! که ؟! دوستون دارم بابا !!!
رجوع شود به وبلاگ الو ... ببخشید اونجا قلب شماست ؟ تو پیوندام هست ! بیایناااا ! عخش منین !
بازم سلام ... این روزا خبر خاصی نیست ... جز رفتن یه نفر که خیلی داغونم کرده ... یکی از بچه های نتی ... خیلی دوسش دارم ... خیلی ! اصلا فکر نمی کردم انقدر بهش وابسته شم ... با اینکه خیلی دپم ولی می خوام همون لادن باشم تا اگه اومد ببینه من هنوز همونم ... همون که خواسته بود ... پس طبق معمول شروع میکنم ... از مسخره بازیای مدرسمون ... این روزا نمی دونم چرا هممون ش ش حرف میزنیم ! بچه ها واسه من اسم گذاشتن ... شلاله شمس آبادی ! با همون لهجه ش ش ! خلاصه دیگه تو مدرسه ما دل و رودمون میاد تو دهنمون انقدر میخندیم ! چی کار کنیم دیگه ... همش همین چند ماه مونده ... بعدش تموم میشه میخوایم حسرت بخوریم ! ای بابا ... دیروز مسابقه برگشت والیبال بود با معلما ... بازم بردیم ! حالا قراره بهمون جایزه بدن ! دیگه هیچی ... همین ... امروزم خونه ندا اینا آش خورون بود ! پ.ن : اعصابم قاطیه بدجور ... اصلا نمیدونم باید چی کار کنم !؟ پ.ن : لج کردم ... گوشی نمیخرم ! پ.ن : این ترمم تموم شه ... لیسانسشو میگیره ! چه روزی بود ... 4 سال پیش که دانشگاه تهران قبول شد ! تا بعد ... دوستون دارم زیاده زیاده زیاد ! Ladan . joooooooooooooooooooooon ................................................................................ در آخرین نقطه کوچه تنهایی هایم ... به انتظارت مینشینم ... تو مثل همیشه نمی آیی ... و باز هم کوچه به انتها میرسد دیگر چه فرقی می کند باشی یا نباشی ... مهم این است ... که من تو را زندگی میکنم ... زن ... مرد افزاری در اختیار زن است.زن بچه می خواهد و بس . اما زن چیست در نگاه مرد ؟ مرد راستین دو چیز می خواهد : خطر و بازی و زن را که خطرناک ترین بازیچه است برای همین می خواهد. مرد برای جنگ آفریده شده است و زن آفریده شده تا مرد با او آرام گیرد و جز این دیوانگی است. جنگ آور میوه بسیار شیرین نمی خواهدو از این روی مشتاق زن است زیرا از شیرین ترین زنان مزه ای تلخ به کامش می رسد. زن کودک را بهتر از مرد در می یابد . اما مرد به رفتار کودک نزدیکتر از زن است. در هر مردی راستین کودکی نهفته که شیفته بازی است. زنان باید بپایند تا آن کودک را بیابند. زن باید بازیچه ای کوچک و پاک باشد همچو الماس . تا فضیلت های جهان منتظر در آن بدرخشد. ای زن ستاره درخشان باید در عشق تو بدرخشید و شوقت فریاد برآورد که : « برای هستی انسان برتر را خواهم زائید » …… وقتی عشق بر زن چیره می گردد مرد باید از او حذر کند. زن همه چیز را به پای عشق خود قربانی می کند زیرا نگاهش همه چیز عشق است و دیگر هیچ. وقتی زن خشمگین می شود مرد باید او را بپاید زیرا اگر مرد سنگدل باشد زن بد دل است! بد دلی اش با چه کسی است؟ پاسخ این پرسش را باید در گفته آهن به آهن ربا جست: « بیش از همه از تو بیزارم و دلگیر. چرا که تو بسوی خویش می کشانی اما توانایت نیست که حتی مجذوب خویش را استوار نگاه داری . » زنی که با تمام وجود از عشق کور خویش فرمان می برد. می گوید : دنیا کامل شده است. زن تواند مرد را احساس می کند اما آن را در نمی یابد. چنین گفت زرتشت... به نقل از وبلاگ خیابون خواب ( دایی احمد عزیزم ) اینم واسه شماهایی که عخش منین
تو مقصر نبودی عاشقی یاد گرفتنی نیست هیچ مادری گریه را به کودکش یاد نمیدهد عاشق که بودی دستِ کم ... تشری که با نگاهت میزدی دل آدم را پاره نمی کرد ! مهم نیست ... من که برای معامله نیامده ام اصل مهم این است ... که هنوز تمام راهها به تو ختم میشوند و تو در جیبهایت ... تکه هایی از بهشت را پنهان کرده ای . نوشتن ... فقط بهانه ای است که با تو باشم اگرچه ... این واژه های نخ نما قابل تو را ندارند ... لادن نرو ... به خاطره من ... نرو ...
سلام خوبین ؟ به سلامتی ، گوش شیطون کر ، اگه دیگه موج سرما کاری به کارمون نداشته باشه !!! امتاحانامون تموم شد ! البته خب بر همه دوستان واضح و مبرهن است که تا گرفتن کارنامه درخشان با نمرات درخشانتر عزای عمومی اعلام میشود ! خب چیکار کنم ؟! نمیتونم خودمو بکشم که ! خوندم دیگه ! حالا 20 نشد 10 !!! ( اینجا منظور از 10 : 16 ، 17 و 18 دیگه 19 نداریم ... تا 20 ! ) نیست مثلا اینا خیلی نمره های خوبین ! به هر حال هر چی بود گذشت ! ایشالا ترم بعد معدلمون بیست میشه !!! ( اونم نهایی !!! )( توهم فانتزی بود !!! ) ........................................................................................ توجه از دوستانی که دوست دارند دعوت به عمل می آید از خطرناک ترین حوادثی که تو زندگیشون پیش اومده بود و اونا رو بین مرگ و زندگی پا در هوا نگه داشته بود یه چی بنویسن ! هر کیم دوست نداشت میتونه ننویسه ! حالا خودم مینویسم : * از بچه بودنی ترین شروع میکنم ! وقتی چار دست و پا راه میرفتم ، تو آپارتمان بودیم . یه روز فک و فامیل خونمون بودن . بابام داشته میرفته بیرون رسیده بود به طبقه اول . مامانم اینا اومده بون بدرقه ( تریپ لاو و اینا ! خیلی خرسند از طبقه سوم افتادم پایین ! مامانم اینا بابامو صدا زدن : هادی ... هادی ( باباییم تشریف دارن ! ) بابام سرشو با دستاش آورد بالا گفت چیه ؟ که من افتادم تو دستاش ! وگرنه الان پیش فلشته ها بیدم ! از همون اول فضول بودم ! تازه از دیوار راستم بالا میرفتم ! * یه بار دیگه هم تو همون آپارتمانه وقتی 2 یا 3 سالم بود از پله ها قل خوردم تا پایین ! چیزیم نشد ... داشتم میخندیدم ! من نمیدونم مامانم اون موقع ها کجا بود ؟ نمیدونم چرا همش با این راه پله ها مشکل داشتم ! * خونه بعدی : ! من عادت دارم 24 ساعت جلوی آینه ام ! یا دارم موهامو درست میکنم یا ... ! اون دفه ام رفته بودم بالای میز آرایشمون چون قدَم نمی رسید میرفتم روش میشستم ! بعد ییهو آینه به اون بزرگی رو انداختم آینه تو سرم شیکست ، خورد و خاک شیر شد ولی من چیزیم نشد ! یه چی بگم ربطی به خطرناک بودن نداره فقط بخندین ! تو همون 4 سالگی یه روز بعد از ظهر خونه عمم دعوت بودیم ( مهمونی بود ) . بعد من چون خیلی به هنر علاقه دارم اومدم یه هنر ( به قول نارسیسا ) از خودم ویل بدم که قیچی رو برداشتم جلوی موهامو قشنگ کوتاه کردم ! پشتش بلند ! مامانم میگه اون روز فقط عزا گرفته بودم چطوری تو رو ببرم تو فامیل ! خانواده بابامم از اون قر و فریان دیگه بدتر ! از این هنرمندیا زیاد از خودم نشون میدم کلاً ! آهان یه بارم پیش مامانم طبق معمول داشتم فضولی میکردم ، مامانم در حال اتو کردن بود ، که ییهو اتو رفت رو دست راستم ! الان زیر انگشت اشارم یه بیضی کوچیک جاش مونده ! هرکیم میبینه میگه این چیه ؟!؟ دیگه بماند از قل خوردن روی کوه و بریدن سرخرگ شست دستمو ( همون نبض ) و ضربه خوردن توی گیجگاهم که مثل اینکه خدا خیلی دوسم داره که زنده موندم ! یا عزراییل از من بدش میاد ! میگم 30 40 تا جون دارم ... بگین نه !!! بگین ماشالا !!! چشم نخورم ایشالا !!! برم واسه خودم اسپند دود کنم ! بترکه چشم حسود ! I love you more than you think … دارم میرم شمال ... جاتون سبز باشه گلای ناز نازیم ... دوستون دارم هوارتاااا ! باه باهی !
|
About
آدمک آخر دنیاست بخند Archivesمرداد 1388تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 Links
30- شکایتم چه سود ؟
بی بی سی فارسی |