تبليغاتX
یه دختره دردونه


یه دختره دردونه

لحظه ها خاطره اند ... زندگی ... شوق تمنای همین خاطره هاست ...

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

 

دلمان تنگیده بیداااااااااااااااااااااااااااااا !

 

چقده زود زود میتنگه این دلمان !

 

آقا جاتون خالی دوشنبه رفته بودیم کردان ( حوالی کرج )

 

انقده خوش گذشته بید !

 

دیگه هیج جایی نبود که ما بالا نرفته باشیم .

 

تور دروازه زمین فوتبال ... تیر برق ... پله ... قایق ...درخت ... سنگ

 

خیلی خوش گذشت ...

 

سال آخری حسابی جفنگ بازی درآوردیم !

 

هیچیم تو باغ نبود !

 

آب نبود بخوریم !

 

شیما و ریحانه چند کیلومتر پیاده روی کردن تا غذا گیر آوردن !

 

قایق نشستیم انقده مخ یارو رو خوردیم تا 3 دور ما رو چرخوند !

 

جلیقه های نجاتشم انقده کثیف بید !!!!!!!

 

ولی مجبور شدیم تنمون کنیم !

 

تو اتوبوس 36 تا صندلی بود ... ما 54 نفر بودیم !!!!

 

به طرز فجیعی رو کف اتوبوس نشسته بودیم !

 

ولی خیلی حال داد  ...

 

دیگه همین ...

 

سایت tiny pic هم که قسمت آپلودش فیلتر شده !

 

نتونستم عکسا رو آپلود کنم

 

حالا ایشالا تو آپای بعدی میذارم .

 

چندتا سایت آپلودم رفتم ... نشد .

 

این روزا همش امتجانه و درس .

 

فردا حسابان و زبان فارسی امتحان دارم .

 

دعا کنید واسم ...

 

دوستون دارم ...... خیلی ...

 

 

پ.ن : دوباره داریم به هم میرسیم !

 

        نمی دونم شیما باهاش حرف زده یا نه ؟

 

       اصلا نمیدونم چی قراره پیش بیاد ؟!

 

      آرمینم که فقط داره چشمای خودشو خسته میکنه !

 

     نمیدونم هدف این پسرا چیه والا ؟!

 

 

پ . ن : کسایی که گفتن چرا قضیه آرمین رو نوشتم ؟!

 

فقط به نظرم چیزه جالبی اومد ... همین !

 

در ضمن اشکالیم نداره !

 

داره ؟!

 

 

اینم یه نوعشه !

 

 

  

 

 

عخش من بیدین !

 

 

 

+نوشته شده در جمعه 1387/01/30ساعت8:35 PMتوسط لادن | |

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت دوستان گرامی !

 

آرزو است حالتان رو به بهبودی باشد !

 

خداوکیلی عرضه نداریم دوتا کلمه رو درست حسابی بغل هم بذاریم !

 

ولی چرا من نوشتنم خوبه !

 

بیشتر اداری بلدم بنویسم !

 

خوبین ؟

 

اول منظور بر این بود که یک متنی دپرس کننده ای که اخیرا بنده مکتوب فرمودم رو به روز کنیم !

 

بعد فرمودیم که دوستان بنده رو به حالت دپرسی قبول ندارن !

 

پس همان لادن به قول دوستان سرخوش خودمان میشویم !

 

خدا به سر شاهد است ما سرخوش نیستیم !

 

این دوستان ما فاقد هرگونه شعور میباشند ! ( نهایت لطف بنده بود ! )

 

.

.

.

 

آخ مردم ... اینایی که این طوری حرف میزنن چه بدبختن !

 

عرضم به خدمتتون ...

 

چند وقتی است پسری در کوچمان به بنده گیر داده است به نام آرمین خان !

 

انقده خوشگل میباشد !!! 

 

ولی از سویی چون ما خواهر آقا هومن و همسایه یه بنده خدایی میباشیم

 

کسی جرات تیکه انداختن ندارد !

 

بسیار ما حال میکنیم !

 

و از سویی دیگر چون ما دختر بسیار محجوب به حیایی میباشیم !!!!!!!!! 

 

هیچ کدام را محل نمیکنیم !

 

باز هم بسیار حال میکنیم که میبینیم خودشان را کشته میکنن انقدر نگا میکنن

 

ولی ما آدم حسابشان نمیکنیم !

 

پسران کوچه سر دوست شدن با ما که محل نمیگذاریم کل می اندازند

 

و چون موفقیتی حاصل نمیشود ما بیشتر حال میکنیم ! 

 

و بیشتر طاقچه بالا میگذاریم !

 

حالا بیایند خودشان را برایمان جزغاله کنند !

 

ولی دلمان برای آرمین میسوزد ...

 

یعنی برای خودمان میسوزد !

 

یک کیس مناسب هم که پیدا میشود در کوچه خودمان تشریف دارد !

 

اگر شانس داشتیم که اسممان شمسی بانو میشد !

 

ای خدا ......................

 

ما درد دلمان را کجا بازگو نماییم ؟!

 

آخر یکی نیست بگوید تابلو  من اگر با تو دوست شوم که کل اهالی کوچه خواهند فهمید !

 

اولیشم دوست با شعورت میلاد ! 

 

مامانش انقده منو تحویل میگیره ...

 

سلام و علیک گررررررررررررررررررررررررررررررررررم !

 

خونه مامان بزرگه آرمین تو آپارتمان ماست ( خونه خودشونم آپارتمان رو به رویی )

 

آرمینم هی دم و دیقه یا داره آش میاره یا حلوا یا شارژ یا پول برق و ...

 

یه کاسه بزرگ میذاره تو سینی میگه این همش مال شماست

 

یه دفه دیگه واقعا خندم گرفت

 

یه سینی با یه کاسه آش

 

پر از بسته های خرما و پنیر و از این جور چیزا

 

بهش گفتم الان همه اینا مال ماست ؟!؟!؟!؟

 

اونم نیشش تا بنا گوش باز شد و گفت :

 

ببببببببببببببببببببببببببببببببببعله ! 

 

تاسوعا ... عاشورا هم که دیگه نگو ...

 

پشت پنجره وایساده بودیم ...

 

مثلا همدیگرم نگا نمیکردیم جون خودمون !

 

حیف چهارشنبه سوری اینجا نبودم وگرنه کلی بساط رقص به پا بود !

 

ماااااااااااااااااااااااااااااااامااااااااااااااااااااااااااااااان !

 

درسم داره میخونه ... اصلنم ول نمیگرده !

 

خیلیم خوش تیپه !

 

نمیدونم چرا فقطم منو نگاه میکنه ؟!

 

انقده دختر تو کوچه داریم !

 

نمیدونم شاید چون عین برج زهرمار میرم

 

عین برج زهرمارم برمیگردم خوشش اومده !

 

فشنم که نیستم به اون صورت ... !

 

 به هر حال کمکی از دستمان بر نمی آید به این بیچاره بکنیم !

 

وای چقدر دلمان سوخید !

 

بسه دیگه ...

 

الان بازم دوستان گرامی میان میگن چرا انقدر حرف میزنی ؟!

 

من نوفهمم باید بحرفم یا نحرفم !؟

 

 

 

مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااچ

 

 

 

 

باااااااااااااااااااااااااااااااااااای بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/21ساعت1:16 PMتوسط لادن | |

این دفه دیگه سلام بی سلام !

 

آقاجون هرکی جنبه نداره میتونه بلاگای ما نیاد !

 

ما به شماها نیازی نداریم !

 

انقدر دوستای خوب و پاک داریم که اصلا نبود شماها رو حس نمیکنیم !

 

متاسفم ...

 

ما دختریم و تو این جامعه خیلی محدود تر از یه پسر !

 

ولی هربار که با یه پسر ارتباط برقرار کردیم ثابت کرد که اندازه یه ارزن جنبه نداره !

 

و متاسفم که پسر حتی جنبه دیدن این که جایی دوست دارم

 

نوشته شده باشه رو نداره !

 

و افتخار میکنم به خودم که دخترم ...

 

و انقدر پشت صمیمی ترین دوستم شیما هستم که

 

هیچ کسی جرات چپ نگاه کردن بهش رو نداشته باشه !

 

حیف به خاطره صمیمی ترین کسم نمیتونم چیزی به اون فرد بگم ...

 

وگرنه یه سرویسکاری اساسی حقش بود  ...

 

 

 

هر کس ناراحته لطف کنه با پای خودش نیاد !

 

وگرنه خودم پاشو قلم میکنم !  

 

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 1387/01/17ساعت1:16 PMتوسط لادن | |

سلاملکم

 

از احوالات شما ؟  دیگه واسه آخرین بار سال نو مبارک !

 

بابا دلم واستون تنگیده بود خفن !!!

 

از 25 رفتم دیگه تا الان ...

 

خیلیه هااااااااااا !

 

خوبین ... خوشین ... عیدی گرفتین هوارتا ... آره ؟؟؟

 

منم به لطف دولت جمهوری اسلامی که 5000 تومنی چاپ کرده

 

زیاد عیدی گرفتم ...

 

فقط از دار و ندارم اون کیف دلخواهمو پیدا کردم خریدم ...

 

یه کیفه برزنتی ... از اونایی که کج میندازن .

 

چون کتاب و جزوه زیاد با خودم حمل میکنم این کیفه خوبه .

 

یه کتاب خریدم : چنین گفت زرتشت ... فردریش نیچه .

 

یکی دیگه خردیم : کتاب کوچک نکته های زندگی  ...  اچ جکسون براون .

 

یه اسپری نیوآ و یه خورده لوازم آرایش خریدم ... همین .

 

الان 20000 در کیف بنده میباشد !

 

اونم گذاشتم واسه کتاب زبانام .

 

البته قابل ذکر است که هر وقت می رفتیم بیرون یه چیزی می خوردیمااا !

 

3 روز رفتیم چالوس ... عباس آباد ... رامسر .

 

پسر عمم تو عباس آباد ویلا داره .

 

اونجا خیلی قشنگ تر از گیلانه ... عظمت خدا تو کوهها و جنگلا دیده میشد !

 

راستی با من خارجی صحبت کنین ... !!!

 

چون با دو بازیگر مطرح سینمای ایران عکس گرفتم !

 

جناب مهدی هاشمی و همسرشون خانوم گلاب آدینه  !

 

انقده باحال بودن ... اومده بودن ویلای بغلی ما مهمونی !

 

ما هم فرصت رو از دست ندادیم ! خیلی آدمای صمیمی هستن !

 

خلاصه دیگه جاتون خالی خیلی خوش گذشت ...

 

دیگه مدرسه ها هم باز شد ...

 

فکر کنم برسم حد اکثر دو تا آپ دیگه داشته باشم ...

 

چون دیگه میفتم تو امتحانا و ... ( خودتون میدونین ! )

 

دیگه خیلی درس و اینا دارم باید برم بنویسم ...

 

قربونتون برم ...

 

زندگیم با شماها معنا پیدا میکنه ...

 

تا درودی دیگر ...

 

بدرود .

 

 

پ.ن 1 : بالاخره واسش sms زدم . خیالم راحت شد .

 

         وظیفم بود عذر خواهی کنم ... بقیش به من ربطی نداره .

 

 

پ.ن 2 : شیما گلم چرا تلفنامو جواب نمیدی ؟؟؟

 

پ.ن 3 : دایی احمد کلی تو فامیلمون معروف شدی !

 

 

 

 

Love love love love love

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 1387/01/13ساعت12:13 PMتوسط لادن | |