|
یادته یه روزی بهم گفتی ... : اگرچه تو برای دنیا یه نفر هستی ولی یه نفر هست که تو براش یه دنیایی ... حالا امروز من بهت میگم ... : دیریست به دنبال تو میگردم و افسوس این گمشده انگار که پیدا شدنی نیست ... گفتم ببرم خاطره عشق تو از یاد هرچند که کوشیده ام اما شدنی نیست ... ******************************************************* تولدت مبارک گل قشنگم ... دلم واست خیلی تنگیده ...
یه وقتایی هست آدم دلش میخواد از دلش بنویسه ... مثل الان من ... یه وقتایی آدم احساس پوچی میکنه ... مثل الان من ... خسته ام ... نه از کارای روزمرم یا از مثلا درس خوندن ... خسته ام از اینکه هیچ نتیجه ای تو کارام نمیبینم ... چرا احساس درجا زدن میکنم ؟ گاهی وقتا دلم میخواد سنم یه خورده بیشتر باشه تا بتونم کمک کنم ولی ... گاهی وقتا خیلی از دست خودم عصبانی میشم ... تو بعضی مواقع احساس میکنم اگه هویج الان به جای من بود میتونست کمک کنه ! چرا گذشته من هر روز جلوی چشممه ؟! خدا خواسته ؟ خب چرا خدا خواسته ؟ مصلحته ؟ این چه مصلحتیه ؟ خدا دوست داره بندش اذیت شه ؟! چرا من انقدر بهش فکر میکنم ؟ مگه تو زندگیه من چه نقشی داره ؟ هیچی ... اون خیلی وقته که از زندگیم بیرون رفته ... ولی در اصل میشه گفت هنوز همین جاست ... تو دلم ... دلا دیشب چه میکردی در کوی حبیب من ... الهی خون شوی ای دل تو هم گشتی رقیب من ... ؟ 730 روز گذشت ... اولاش با اعصاب خوردی ... برخورد تند ... بی اعتنایی ... یه خورد بعد جو آروم شد ... بدون کلام ... و در آرامش طی شد تا الان ... و الان شدیم عین همون روزای اولی که بدون شناخت خاصی از هم به هم سلام میکردیم ... این طوری ... سلام خوبی ؟ ... سلام مرسی ... ................ ............................. .................................................................................... ................................................................................................................ ......................................................................... ....................................................................................... .................................... . تموم شد . دیگه حرفی ندارم . دعا کنید ... وقت کردین واسه عاقبت به خیری ما هم دعا کنید ... * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * نمیدونم این متن رو از بلاگ کدوم دوست خوبم برداشتم ... خیلیم دلم میخواد برم بلاگش ... متنای قشنگی داره ... انشا الله هر جا هست موفق باشه ... * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * هنوز ... دارم لحظه آمدنت را مزه مزه میکنم ... که میروی ... هنوز حس بودنت ... مثل یک مه رقیق ... مرا احاطه کرده است حس مبهمی دارم ... درست مثل لحظه رسیدنت ... که لحظه ای عبور میکند و محو میشود ... و مکث نمیکند برای لحظه ای حتی ... به قدر یک خداحافظی . . . ! تو بلاگ من دعوا راه نندازین ! اینجا چاله میدون نیست ! هم با تو ام سامی هم با تو فضولچه ! آقا جواد شر شما هم کم لطفاً ! برین پی زندگیاتون ! لازم نیست انقدر جو گیر باشین !
سلام خوبین ؟ منم خوبم ... ولی سرم خیلی شلوغه ... واسم برنامه ریزی کردن خفن ... فقط 4شنبه و 5شنبه م خالیه فعلا ... مثلا 3شنبه 8 تا 11 – 11 تا 2 – 2 تا 5 – 5 تا 8 کلاس دارم ... اسم سه شنبه ها رو گذاشتیم روز جنازه کشی ... !!! هنوز هیچی نشده همه استادا منو شناختن !!! همه میگن لادن ... قربونشون برم فامیلی که ندارم منو صدا کنن ... !!! همه حال میکنن بگن لادن ! نمیدونم ربطش چیه ... ولی استاد ادبیاتم ( آقای بیرانوند ) بهم میگه مش رمضون !!! انقده عزیزی ( گسسته – دیف ) و بیرانوند رو دوست دارم که حد نداره ... همش از بغلشون رد میشم میگم ... ای جان من ! البته هردوتاشون اندازه دو تا فاطی کماندو خشونت دارنااااااااااااااااااااااااااااااا ولی عخش منن !!! اینم از استادای ما ... ! حالا چند تا جواب بدم به دوستان ... سپیده گلم گفته کرد بید که چوجوری این همه میتایپم ؟ عارضم به خدمتتون که من هر موقع وقت داشته باشم و چیزه جالبی به نظرم برسه میشینم تایپ میکنم . واسه همین یییهوییی زیاد میشه ... بعدشم گلم من دوست دارم همه چی رو بنویسم ... از روزمرگی نوشتن خوشم میاد ... نیما جون گفته بود ربط قالبم با شخصیت خودم چیه ؟ والا تا موقعی که تو نگفته بودی من زیاد بهش فکر نکرده بودم ولی تو باعث شدی فکر کنم ... یه خورده ای فکر کردم دیدم اِ ا ِاِ اِ اِ چه جالب یه شباهتایی هستاااااااااااااااااااااا اینکه عین همین دختر شجاع و نترسم ... دلم میخواد همه چی رو بدونم ... همه کاری بکنم ... و البته کمی تا حدودی هم مغرورم ... نه اینکه مغرور به چیزایی که دارم یا نمیدونم این جور چیزا ... مغرورم از این نظر که غرورم اجاز نمیده که یه سری کارا رو بکنم ... مثل ابراز احساسات ... و این مشکل زندگی منو خراب کرد ... و یه مهره اصلی رو از دیره زندگیم گذاشت بیرون ... بگذریم ... من قبلنم گفته بودم فامیلای بابام خیلی خفنن ! البته فامیلای مامانمم آره ... ولی نه به اندازه بابام اینا ... شب جمعه رفته بودیم عروسی دختر دایی بابام تو یه باغی تو مهرشهر ... باغ که چه عرض کنم ... انقدر بزرگ بود ما سرگیجه گرفته بودیم کجا باید بریم ... همه جا از هم جدا بود یه قسمتی از باغ یه سالن 200 متری بود تماما شیشه ای ! قسمت رقص و اینا ... بود . جاتون خالی بود ... تا حالا تو عمرم انقدر عروسی باکلاس رفته بودم هیچ کدوم به پای این نمیرسیدن ... موزیکش عالی بود ... عالی ... همه چیش 20 بود ... رقص نور داشت خفن ... دارم میگم خفن یعنی خفنااااااااااااااااااااااااااااااااااااا انقدر نور و فلش خورده بود تو چشمام نمیتونستم جایی رو ببینم ... از شدت بخار قلبامون درد گرفته بود ... ماشالا از دختر پسر 18 ساله تا پیرمرد پیرزن 80 ساله همه داشتن تکنو میزدن !
از پوشش اسلامی هم من هیچ حرفی واسه گفتن ندارم ... فقط همین رو بگم که اگه کمیته میریخت میگرفتتمون ... درجا هممون رو دار میزدن ... انقدر همه پوشش اسلامی داشتن !!! خلاصه هرکی به هرکی بود دیگه ... من که هیچی نخورده بودم 2 ساعت یه سره رقصیدم ... حالیمونم نبود داریم با کی میرقصیم ... فقط میرقصیدیم ... من یه عالمه با شوهر دختر خاله بابام رقصیدم !!! مردک 50 ساله هچین برک و رقص پا میرفت ... من کف کرده بودم !!! منم کم نمیارم هیچ وقت ... به من میگفت تو باحالی ... انرژیت به انرژی من میخوره !!! عروس و دامادم که قربونشون برم ... دوتایی شیش میزدن !!! داماد بیشتر ... همش عکاس باید بهش میگفت صاف وایسا تا میفهمید ... عین این اکس زده ها همش کلش این ور اون ور میشد ... البته ما خانوادتن نخورده مستیم !!! احتیاجی به چیزی نیست !!! شب جالبی بود ... مخصوصا موقع ... گل به سر عروس یالا ... داماد رو ببوس یالا هی آقا دوماد یالا ... عروس رو ببوس یالا ... آرتیستی ببوس یالا ... ما هم هممون بیشعور ! میگفتیم دوباره دوباره آرتیست یه بار نداره !!! نکته جالب قضیه هم این بود که بعد از شام تو سالن فیلم عروسی رو دیدیم ! کیفیت کار فیلمبردار رو میرسوند ... 3 تا قاب عکس فوق العاده شیک از طرف گالری عکس اهدا کردن ... قاب نبودا ... نمیدونم چی بود ... پرینت بود ولی پرینت رو بوم نبود ... یه چیزی مثل کاشی گرانیت بود عکس عروس و داماد روش چاپ شده بود ... راحت 30 میلیون خرج کرده بودن ... باغ به اون بزرگی که ما دیدیم فقط 15 16 تومن کرایش بود !!! سرویس عالی ... غذا عالی ... موزیکشم فک کنم 4 ... 5 تومن گرفته بود ... ! خوشبخت بشن انشالا ... خدا به ما هم شانس بده از این عروسی ها بگیریم ... بذارین یه پسر خرپول گیر بیارم !!! عروسیم دعوتتون میکنم ... ای بابا ... دعا کنین واسم ... پ.ن : میبینم که با روی خندان جواب سلاممو میدی ! چیه ؟ آفتاب از کدوم طرف دراومده ؟؟؟ !!! لیسانستو گرفتی شنگولی !؟!؟!
سامیلیک ! خوفین ؟ خوفم ! بابا رفتیم کنکور دانشگاه آزاد دادیم ... صبح ساعت 6.30 اومدیم بیرون تا گوهردشت یه ترافیکی بود که نگو ... ساعت 7.30 رسیدم جلوی دانشگاه ... حالا انقده این مامان باباها وایسادن مگه میشه رفت تو ... خلاصه به هر بدبختیی بود رفتم تو ... 2 کیلومتر پیاده رفتم تا رسیدم به ساختمون امام خمینی ب . به قول دوستم طبق معمول سگ بسته بودن اون جلو ! پس از عبور از 3 تا فاطی کماندو و بازرسی بدنی خلاصه رفتیم تو ... وای چقدرررررررررررررررررررررررررررر بزرگه این دانشگاه ... کف کردم ... طبقه اول ... طبقه دوم ... وای دیگه نا نداشتم برم طبقه سوم ! بچه ها میگفتن ما اگه اینجا قبول شیم نمیریم بس که باید راه رفت ... چقدر پله هاش زیادن ! با نذر و دخیل بستن رسیدم طبقه سوم ! حالا بگرد کلاس پیدا کن ! رفتم سر کلاس ... صندلیای خالی رو نگاه کردم دیدم هیچ کدوم عکس من نیست اومدم بیرون شماره کلاس رو نگاه کردم دیدیم نه بابا درسته ... رفتم به مراقب گفتم صندلیه من کو ؟ گفت شمارت چنده ؟ گفتم 461 گفت اه ... بیا من نشستم روش !!! گفتم چییی میگییی !!! دیوونه به خاطره اون من 3 ساعت عین این احمقا داشتم به عکسا با دقت نگا میکردم نتیجه میگرفتم نه بابا خودم نیستم ! خلاصه دفترچه ها رو دادن ! عمومیاش انقدر آسون بود انقدر آسون بود که نگو ! منی که هنوز آنچنانی از پیش نخوندم فکر میکنم عمومیاش رو 100 زده باشم ! مخصوصا زبان ! مثلا تو عربی سوال داده بودن 6 به عربی چی میشه !!!!!!!! خب اینو هر نوزادی میدونه دیگه ! یا تو ادبیات سوال داده بودن پدر داستان نویسی ایران ... ؟!؟!؟! تو دلم گفتم چیییی میگیییی ! اصلا هیچ کس نمیدونست که میشه محمد علی جمالزاده !!! سوال داده بودن ... اصلا نپیچونده بودن که یه خورده آدم فکر کنه ! همین جوری تابلو جوابش تو گزینه ها بود ! من نیم ساعت از عمومیا زیاد آوردم داشتم در و دیوار رو نگاه میکردم ! تخصصیا هم فقط ریاضیش بیشتر دیفرانسیل بود که بلد نبودم ... نصفه میتونستم حل کنم فیزیکش هم خیلی خوب بود ... از یه فرمول ساده میشد جواب درآورد ! شیمیش هم خوب بود نیم ساعت هم از تخصصی اضافه آوردم جاتون خالی یه بیسکوییت دادن ... نگاه کردم نوشته بود : بیسکوییت مریم ( معلوم نیست ماله کجاست ... دوقوز آباد ! ) 750 ریال ! قبلنا یه ساندیس هم میدادن ... الان حذف شده ! آقای جاسبی میترسن پولاشون کم شه اگه ساندیس بخرن ! خوبه حالا سن ایچ نمیدادن ... چارتا ساندیس آشغال میدادن ! خلاصه اگه سال دیگه هم اوضاع سوالای آزاد اینطوری باشه من رتبه میزنم ! البته من که آزاد نمیرم ... نه پولش رو دارم ... یعنی دارم ولی نمیخوام بدم ! زورم میاد پول بریزم تو دهن گشاد اینا ! آخرش هم هیچی ! هیچ کس به خاطر آزاد قبول شدن به آدم تبریک نمیگه ! کار شاقی نیست که بری دانشگاه آزاد ! دانشگاه فقط دولتی ... روزانه ! همین ! ولی خدا وکیلی سوالای سراسری خیلی سخت بود ! فکر کنین استادامون رفت بودن واسه ست کردن جوابا ... سر جوابا با هم اختلاف نظر داشتن دیگ چه برسه به بچه ها الان دیگه استادامون به اون صورت نکته تستی نمیگن ... همه تشریحی کار میکنن به حول و قوه الهی سال دیگه واسه ما فجیع تر میشه ! استادامون میگفتن مثلا یه بچه خیلی تاپ که آزموناش رو 100 میزد خیلی مخش رو به کار میگرفت میتونست 75% بزنه ! مثلا زیست یه سوال بود که تو کتاب پیش نبود ... باید چاهارتا کتاب رو جمع میکردی تا میتونستی جواب رو دربیاری ! فعلا که ما امیدواریم خفن !!! تصمیم گرفتیم هر رشته ای اعم از طبخ نان ، تودوزی تانک ، آبیاری گیاهان دریایی و ... قبول شدیم بریم ... هر چی بود فقط دانشگاه دولتی باشه ! خلاصه اینم از اوضاع ما ... 128 تا تست دیفرانسیل و گسسته دارم ... هنوز نزدم ... یه عالمه هم تمرین هندس تحلیلی دارم با اجازتون برم سروقت اونا ... امری ... فرمایشی ... ؟ تا بعد ... L O V E … …
خانوما ... آقایون ... اعلام میکنم که بدون تجدید ... قبول شدم !!! به به ... به به ... چه روزای دلنوازی ! چقدر حال میده بدون تجدیدی قبول شی !!! راستی شلام . یه بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس به همه بابت کارنامه قبولی ! خوبین ؟ خوبم ! آقا کارنامه گرفتم ... من و ریحانه رفتیم کارنامه بگیریم .... تنها مامانم گفت منم میام ... گف تم مامان جان ... جای شماها این جور جاها نیست ! واستون بد آموزی داره ! خلاصه کله صبح رفتیم مدرسه ! تو راه فقط خدا خدا میکردم قبول شم ! معدل اصلا واسم مهم نبود ... فقط اینکه نیفتم ... ناظممون میگفت چیه کله صبی پاشدین اومدین مدرسه ؟ بهش گفتم شما برو واسه من یه آب قند بیار فعلا ... دارم سکته میکنم ! لحظه موعود فرارسید ... کارناممو از پوشه آبی کشید بیرون ... لادن ........... قبول ! دقیقا روز تولدم ... وای خدا نمیدونم چه جیغی کشیدم که متصدیای کامپیوترمون اومدن گفتن ... غش کرد ؟ من فقط بالا پایین میپردم ... رو سر ریحان پریدم ... انقدر خوشحال بودم که حد نداشت ... شادیامون که تموم شد نشستیم نمره هامون رو خوندیم ... افتضاح اندر افتضاح ... معدل کتبیم خیییییییییییییییییییییلی کم شد ! معدل دیپلمم شد 17 . خوب نیست ولی با این اوضاع بدم نیست ... بالاترین نمره تو دوتا مدرسه که من اطلاع دارم دوست خودم بود که شد 55/19 ! خوشحال و خندون راه افتادیم اومدیم بعثت ( کلاس کنکورم ) ... زنگ زدم به مامانم ... طفلک خیلی خوشحال شد ... انگار من بچه 2 ساله ام ... به من میگه یه کادوی خوب پیشم داری ... بعدازظهر از سرکار اومد دیدم همون تاپی رو برام خریده ه خیلی دوست داشتم و کلی خوشمله ! کلی هم برام شیرینی خریدن ... بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووس و اینا ... کلی هم برام زنگیدن تولدم رو تبریک گفتن ... ولی ایشالا همون طور که این نمره ها و امتحانا گریه ما رو درآوردن ... برای بچه های خود اون مصحح ها هم همین پیش بیاد ... ببینم اونا خوششون میاد معدل بچشون کم بشه ؟! خلاصه دیگه اینم از دبیرستان ... دیگه هم مدرس نمیرم ... پیش رو هم غیرحضوری برداشتم ... شدیدا سرم شلوغه ... گاهی وقتا فکر میکنم چند ماهه تو سایتایی که عضوم نرفتم ؟ دوستون دارم ... ممنونم که واسم دعا کردین ... دعا میکنم همه بچه هایی که کنکور دادن قبول شن ... انشاالله ... بازم میگم ... خیلی دوستون دارم ... مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااچ تا بعد ... پ.ن : یه 3 روزی خونه خالم بودم ... ببخشید نتونستم بیام ... پ.ن : نمیدونم چرا نمیاد ؟؟!!! پ.ن : یک کشف جدید کردم : آرمین جان که میگفتم ... سال سومه ... و فهمیدم فنی میخونه ... من فکر میکردم پیش میخونه !!! بابای بخندین تا دنیا بهتون بخنده !
|
About
آدمک آخر دنیاست بخند Archivesمرداد 1388تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 Links
30- شکایتم چه سود ؟
بی بی سی فارسی |