تبليغاتX
یه دختره دردونه


یه دختره دردونه

لحظه ها خاطره اند ... زندگی ... شوق تمنای همین خاطره هاست ...

 

 

سلام به همه دوستای گل گلابم ...

 

گلای من امروز حرف خاصی واسه گفتن ندارم ...

 

پس اونایی که همیشه لطف میکردن و آپای طولانی منو میخوندن

 

بدونن امروز خبری نیست ...

 

امروز اینجا دست نوشته دل میذارم و ...

 

میرم ...

 

 

.......................................................................

 

 

 

دوست من ! آنچه می نمایم نیستم ...

 

آنچه هست ، لباسی است که بر تن میکنم ...

 

لباسی که به دقت بافته شده تا مرا از سوالات تو و تو را

 

از کوتاهی و اهمال من محافظت کند ...

 

دوست من ! آن من دیگرم ، در خانه ای از سکوت زندگی میکند ،

 

و برای همیشه همان جا باقی خواهد ماند ، غیر قابل درک و دست نیافتنی !

 

 

نه می خواهم آنچه میگویم باور کنی و نه به آنچه انجام میدهم اعتماد ؛

 

که کلمات من چیزی نیست جز افکار تو در صدا ، و رفتار من چیزی نیست ،

 

جز آرزوهای تو در عمل .

 

 

وقتی میگویی : باد از جانب غرب می وزد ؛ میگویم : آری ، از سوی غرب می وزد ؛

 

زیرا نمی خواهم بدانی که فکر من به باد نیست که به دریاست ...

 

تو نمیتوانی اندیشه دریایی ام را بفهمی ، من نیز نمیخواهم آن را دریابی .

 

من در آن دریا تنها خواهم بود .

 

 

وقتی تو به بهشت جاویدان فرا میروی ، من به جهنم فرود می آیم .

 

آن هنگام تو از آن سوی خلیج گذرناپذیر مرا میگویی : رفیق همراهم و همدمم  

 

و من نیز تو را پاسخ خواهم داد : همدم من ، رفیق همراهم .

 

زیرا نمیخواهم تو جهنمم را ببینی ؛

 

شعله ، دیدگان تو را خواهد سوزاند ...

 

و دود تلخ مشامت را پر خواهد کرد ...

 

من نیز آنقدر دوزخم را دوست دارم که نمیخواهم آن را ببینی .

 

من در جهنم تنها خواهم بود ...

 

 

دوست من ! تو خوب ، هشیار و فرزانه ای .

 

نه ! تو کاملی و من نیز گویی عاقلانه و هشیارانه با تو سخن میگویم

 

و اکنون من دیوانه هستم ...

 

اما دیوانگی ام را میپوشانم ...

 

من در دیوانگی تنها خواهم بود .

 

 

 

دوست من !

 

تو دوست من نیستی ؛ اما چگونه من میتوانم این را به تو بفهمانم ؟!

 

راه من ، راه تو نیست ...

 

اما باز باهم قدم میزنیم ،

 

دست در دست .

 

 

*   جبران خلیل جبران    *

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 1387/05/19ساعت10:20 AMتوسط لادن | |

 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامی به گرمای بخاری برقی !!! 

 

چوطورین ؟ خوب بیدیدن !؟

 

چه خفرا ؟

 

امروز دیدم دارم از دنیای مجازی دور میفتم گفتم یه ابراز وجودی کرده باشم !

 

این روزا حالم خیلی خوفه ...

 

من اگه میدونستم حالم انقدر خوب میشه زودتر اون بار سنگینه رو میذاشتم زمین !

 

فقط یه خورد ذهنم درگیره اتخاب استادامه ... 

 

بین خوب و خوبتر گیر کردم ... یا بهتره بگم خوبتر و خوبتر !

 

الان تنها مشغولیت ذهنیم همینه ...

 

که تا چند روز دیگه باید حل بشه ...

 

 

آقا ... !!!

 

چند روز پیش رفته بودیم باغ فاتح تو جهانشهر ...

 

چقدر جای خوبیه ... واقعا من و دوستام لذت میبریم از این جور جاها ...

 

پر از دوستای خوب ... 

 

برادرای دینی ...  

 

داداشای خوب و فشن اسلامی ...  

 

انقده دوستای خوبی پیدا کردیم !!!

 

از جمله مرتضی و حسین عزیز ... 

 

ولی فشن اینا نبودنا ... خیلی بچه های خوبین ...

 

البته اینم بگم ما همش با یکی از مامانامون میریم ...

 

گفتم فکر نکنین ما تنهایی میریم و دور از چشم خانواده هامون شیطونی میکنیم ...

 

ما جلو چشم خانواه هامون آتیش میسوزونیم ... 

 

البته یه وقتایی هم مشاهده میشه که مامانامون از ما سبقت میگیرن !!!!

 

فکر میکنم که دیگه الان همتون بدونین :

 

 من و شیما و ندا و نیلوفر دوستای صمیمی هستیم ...

 

همه جا هم با همیم ... 

 

خلاصه خیلی روز خوبی بود ...

 

آها در راه برگشت یه پسره ( پژو داشت ) اومده بود چسبونده بود به ماشین ما !

 

گیر داده بود ... شماره منو بگیرین تو رو خدا !!!

 

تا حالا این طوریش رو ندیده بودیم ...

 

احتمالا تا حالا 5 تا دختر یه جا ندیده بود !  

 

خلاصه به زور شمارش رو گفت ...

 

ما هم گفتیم خب باشه حفظ کردیم برو ... 912 هم بود !

 

نمیدونست نرخ گرونه ... کسی به 912 زنگ نمیزنه !  

 

سنشم کم نبود ... میخورد 30 سال داشته باشه !

 

بعد گیر داد تو رو خدا اگه بنزین ندارین بیاین بهتون بدم !

 

 

بابا !!!!  بی خیال !!!

 

 

حالا ایشالا بازم میریم باغ فاتح ...

 

خواستیم بریم بهتون خبر میدم هر کی خواست بیاد !!!

 

دور هم باشیم !!! 

 

فقط امیدوارم نبرنمون کمیته !

 

...

 

حرفام تمام بید !

 

تا بعد ...  

 

 

...

 

 

 زندگی یک جنگ نیست  ، یک بازی است ...

 

 اخطار  :  پیش از از این که وارد بازی شوید قوانین آن را بیاموزید !

 

 

 

          به نقل از استاد حمید ناصر

 

             مدرس هندسه پایه و تحلیلی

 

 

 

**************************************

 

نمیدونم ربط این عکس به چیه ؟!؟!؟!؟

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه 1387/05/11ساعت9:56 AMتوسط لادن | |

 

 

 سلام

 

ماکزیمم مدتی که نتونستم بیام نت چند روز بود ... 

 

( بماند که یواشکی میومدم و میرفتم ! )

 

خب دلم موچولوئه خب !!! 

 

این روزا که نبودم کارای خوبی کردم

 

البته اینم بگم که یه گند اساسی زدم ولی شیما جمش کرد !

 

مهم نیست ...

 

مهم اینه که بار سنگینی که بدوشم بود به زمین گذاشتم ...

 

خدا رو شکر ...

 

البته یه خورده بد به زمین گذاشتم سیاتیکم گرفته !!! 

 

اه ... یه کار دیگه هم کردم

 

اعصابم خورد بود تو خیابون کارت تلفنم رو پاره کردم !

 

حدودا یه ساعت بعد فهمیدم چی کار کردم و کارتم شارژ داشت !

 

دلم سوخید !

 

آخه دوستان اطلاع دارن ... من خیلی آدم مقتصدی هستم ! 

 

خلاصه دوستان اومدم بگم که حالم خوب شد ...

 

فقط اگه کم میام دونین سرم شلوخه بابا !

 

من کنکوریمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا نا سلامتی !

 

اگه همه کنکوریا عین من باشن دانشگاه صنعتی شریف قبول میشن ! 

 

.

.

.

 

از دوستایی که بهم سر زدن و کامنت گذاشتن و جویای حالم شدن ... ممنونم .

 

از همه بالاترم ...

 

 

 

بابایی گلم 

 

بابایی بشخید که نگرانتون کردم ... حالم خوف شد دوباره ایمدم !

 

 

 

 

 

 

داداش علیرضای خوبم

 

شما هم که دستی دستی ما رو سالهای سال از وب دور کرده بیدی !

 

من ایمدم ببم جان !

 

 

 

 

 

شیما جونم

 

تو هم که میدونی قبل از اینکه انگشتت به من برسه

 

یه کتک مفصل خوردی ! 

 

نوش جونت عزیزم !

 

البته تو که همیشه در میری !!!  

 

 

... بیشتر از اونچه که بدونی عاشقتم ... 

 

 

 

سامی جون

 

ازت صمیمانه سپاسگزارم که تنها فرد منطقی تو این

 

دو سه روز فقط تو بودی ...

 

ممنون که کمکم کردی ...   

 

البته تو دنیای مجازی !

 

 

.....................................................................

 

 

 

تشمیم گلفتم بشم همون لادن همیشجی !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه 1387/05/04ساعت5:42 PMتوسط لادن | |

 

 

دیگر دیر است

 

ای روشن رویاهایم ...

 

تو را

 

وقتی که دیگر نبودی

 

کم داشتم ...

 

.....

 

 

متأسفم که نتوانستم

 

آسانترین قضیه را

 

اثبات کنم ...

 

 

قضیه ای که

 

                     حتی با یک نگاه هم

 

                                                      اثبات میشد ... !

 

 

 

 

***********************************

 

 

خدا نگهدار

 

مواظب خودتون باشید ...

 

اگه تو این مدت بدی ... خوبی هرچی دیدین حلال کنین ... 

 

 

چیزی نپرسین ...

 

فقط بدونین خیلی خسته ام  ...

 

.

.

.

 

 

برمیگردم ولی نمیدونم  کی ...

 

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 1387/05/01ساعت7:8 PMتوسط لادن | |