تبليغاتX
یه دختره دردونه


یه دختره دردونه

لحظه ها خاطره اند ... زندگی ... شوق تمنای همین خاطره هاست ...

 

 

001

 

سلام

 

اول یه چیزی بگم ...

 

آقا کنکور من آزمایشی بود !!!

 

ایها الناس ... اگه کنکور اصلیم بود و آزادم قبول نمیشدم که سر به کوه و بیابون میذاشتم !!!

 

من در اصل امسال کنکوری حساب میشم ...

 

و دارمم میخونماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا !!!

 

 

....................

 

002

 

بعضیا جدیدا یاد گرفتن تیکه میندازن ...

 

ایراد میگیرن هی ... منم هی هیچی نمیگم !!!

 

 

Ok

 

بازم هیچی نمیگم ...

 

چون هنوزم تعلق خاطر دارم ...

 

 

 

.....................

 

 

003

 

 

اه اه اه ... تازگیا حالم داره از آدما به هم میخوره ...

 

همه اونایی که یه روزی برام ارزش زیادی داشتن ...

 

کاملا بی ارزش شدن ...

 

 

چقدر بده که آدم بفهمه طرف مقابلش اون چیزی نبوده که میگفت ...

 

 

مهم ترینشم یکی از بهترین استادام ... الان حالم ازش بهم میخوره ...

 

مردک خالی بند ... عین یه بادکنک پر از هواست ...

 

سوزن بزنی ترکیده ...

 

 

.............................

 

 

004

 

 

اه گسسته چقدر سخته ... حالم از جبر بهم میخوره ...

 

عوضش هندسه ... عخشمه !  

 

هندسه رو تانکی حل میکنم !

 

دیف هم هنوز مشکل دارم ... باید باهاش کنار بیام !

 

فیزیک عخشمه !

 

ادبیات عخشمه !

 

 

چون استاداشون عخشمن !!!

 

 

شیمی سخته !!!

 

از عمومی بدم میاد ... همش خوندنی ...

 

آخه به من چه ... !

 

 

از معارف متنفرم ...

 

 

شهریور تموم شد من فقط 2 جلسه سر کلاسش رفتم !!!

 

 

 

.........................

 

005

 

 

THE END

 

BUT

 

TO BE CONTINUE

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 1387/06/25ساعت9:43 AMتوسط لادن | |

 

سلام

 خوبین ؟ رسیدن ماه عسلم مبارک باشه ...

 نماز و روزه هاتون قبول باشه انشالا ... واسه ما هم دعا کنیداااااا ...

 

 آقا اومدم یه چیزی بگم بخندیم دور هم !!!

 ییهو یادم افتاد !

 چند وقت پیش نمیدونم شهادت حضرت فاطمه بود ... نمیدونم ؟!؟

 مامانم برگشت به هومن ( داداشم ) گفت حضرت فاطمه چطوری مرد ؟ 

 من و هومن زدیم زیر خنده ... مااامااان !!!

 گفت خدایی ؟!؟؟  هومن گفت آنفولانزا گرفت ...

 شدتش زیاد بود ... فوت کرد ... !!!  

 مامانم گفت : اه ... راست میگی ؟؟؟  آخی !!!

 ( حالا من دارم غلط میزنم از خنده !!! ) 

 گفتم مااامااان !!! این حرفا چیه !؟!؟

 گفت آخه هومن میگه !!!

 گفتم ارشمیدسم بگه تو نباید قبول کنی ... هومن میگه ؟!؟!؟

 خلاصه با کلی بدبختی متوجه قضیه ساختیمش !!!

 آخه مامانه من ... تحصیل کرده این مملکتی ... زشته مامان زشته !!! 

 

مثل قضیه غضنفر شده !!!

 بهش میگن 14 معصوم رو نام ببر ؟

 میگه اسمشون رو نمیدونم ... ببینمشون میشناسم !!!

 مامان منم گاهی اوقات این طوری میشه ...

 باید سلول های خاکستری – طلایی رو واسش تقویت کنیم !!!

 خدایی گاهی اوقات به مسلمون بودنمون شک میکنم !!! 

 

آها ... اینم بگم که شدت مسلمونیمون به همه اثبات شه !!!

 این آقا داداش ما (22 سالشه ) از پارسال شروع کرده به نماز و روزه ...

 البته فقط و فقط در ماه مبارک رمضان !

 آقا شروع میکرد به نماز خوندن ...

 بلد نبود سلام بگه ... برمیگشت از من میپرسید چطوری میخونن ؟؟؟

 منم بهش میگفتم ...

 اونم برمیگشت ادامه نمازشو میخوند !!!

 انگار خدا پسرخالشه !!! ( نعوذبالله )

 اصلا یه شگفتانه اییه ... دومی نداره !

 یه چند بار خوند میدیم این بشر داره 2 بار رکوع میره !

 بهش گفتم هومن چرا 2 بار رکوع میری ؟

 گفت مگه چند بار میرن ؟؟؟ !!!

 گفتم یه بار ! گفت : اه !!! من فکر کردم 2 بار سجده میریم باید 2 بارم رکوع بریم !!!

 آخه موقع جشن عبادتش موقعی که همه میرن رکوع این بچه میره سجده !

 واسه همین هنوز تشخیص نمیده !!!   

 

بابامم که دیگه نگو !!!

 مثلا ما داریم یه بحثی میکنیم ... بابامم داره نماز میخونه ..

 تا نمازش تموم میشه سریع میاد اظهار نظر میکنه

 که به این دلیل و اون دلیل چیزی که شما میگین نمیشه !!!

 اه ... !!! بابا مطمئنی که داشتی نماز میخوندی ؟!؟!؟!؟  

 

این وسط خودم از همه نرمال ترم !

 

آقا !

 

آزاد قبول نشدم !

 رتبم 900 شد ولی چون بنده 2 رشته زیبا انتخاب کرده و تراز بالایی

 داشتند قبول نشدم !

۲ رشته اینا بودن : معماری تهران غرب !!! 

                         کامپیوتر – نرم افزار کرج !!!  

 

میبینید دوستان با اعتماد به نفس هرچه تمام تر انتخاب رشته کرده بودم ! 

 جا داشت 7 تا رشته انتخاب کنم ولی به دلیل اشتباه گرفتن

 طرز انتخاب رشته آزاد با سراسری 5 تا رشته حذف شد !!!

 هرکیم در و داهات زده بود قبول شد !

 معدن محلات !!! معماری توسرکان !!! ریاضی محض ملایر !!!

 البته قصد جسارت نداشته بیدم که اینجاها داهاته هاااااا !

 ولی به هر حال واسه ماها !

 

شیما هم زبان کرج قبول شد ! ( منحصرا زبان )

 

خیلی باحال بود ...

 هیچی نخونده بودم خب ... چیزی از پیش حالیم نبود

 خوباشو میگم !!!

 معارف 40% - زبان 80% - شیمی 40% - عربی 60%

 بقیه کم بود ...  البته اینا هم کم بودنااا !

 به نظر خودم که نخونده خوب بود ...

 الان خب مسلما چون میخونم بالاتره !

 البته معارف هنوز به 20 % نرسیده !!!

 خدایی گاهی اوقات به مسلمون بودن خودم شک میکنم !!!

 به گفته های بالایی رجوع شود !!!

 آزمون اول : 23- % !!!

 آزمون دوم : 17 % ! بازم کلی پیشرفت داشتم !

 ....

 این فیلمای ماه رمضون رو دیدن ؟ یعنی میبینین ؟

 از همین اولش گند زدن ! فقط واسه رضا عطاران قشنگ بود !

 اون از داداشی !!!

 اون یکیم از روز حسرت که دختره عینه آدمای خنگ نشست تا بره زیر کامیون !

 من نمیدونم این کارگردان باهوش و ذکاوت اصلا فکر نکرد که مثلا اون دختره

 در اون موقعیت مثلا میتونست دستی بکشه ...

 یا پاشو بندازه اون ور ترمز بگیره !

 یا دیگه واقعا به مغزش نرسید که حتی فرمون رو ببپیچونه اون ور !!!

 واقعا متشکریم !!!

 ولی با این اوصاف میدونم که همه میبینیم !

 

وای مردم ... چقدر حرفیدم ... تا بعد !!!  

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/14ساعت8:20 PMتوسط لادن | |

 

سلام

 میبینم که این روزا دیگه کسی ما رو تحویل نمیگیره و کامنتی نبید ...

 و در این موقعیت جا داره تشکر کنم از :

 سپیده گلم که با اینکه کم میرم پیشش همیشه پیشم میاد

شرمنده به خدا ...

 شیما هم که میدونید دیگه وظیفشه ! 

 بابایی جونم  که همیشه عخش منه ! همه فامیلمون میشناسنش !

 

و جا داره گله کنم از :

 آقا سامی بی معرفت ...

 کجایی ؟

 نگرانتم ... 

 

 خب اینم از تشکرا و گله ها ...

 

از دوشنبه رفت بودم لاهیجان .

 وای خدا انقدر گرم بوووووووووووووووووووووووووووووووود 

 مردم ... مردم ...

 رطوبت ... واااااااااااااااای خدایا کم آوردم ... 

 همین طوری بدون حرکت میشستی دونه های گنده عرق ازت میریخت ...

 

جالب اینه !!!

دوشنبه ساعت 9 شب رسیدیم تا 11 برق نبود !

 سه شنبه 4 بار برق رفت !!! 

۱۰ رفت 11.5 اومد !

2 رفت 3.5 اومد !                    

4 رفت 6 اومد !

9 شب رفت 11 اومد !

چهارشنبه 2 بار رفت !

دیگه کار ما فقط شده بود فحش دادن ! اداره برق هم جواب نمیداد ! 

 فکر کنین تو اون گرما ... ساعت 3 ظهر ...

 از زور گرما از خواب بیدار میشدی ...

 میتونستی تصور کنی که مثلا رفتی دوش گرفتی ...

 از بس خیس عرق بودی ...

 یه روز رفتیم بیرون ... منم مانتوم روشنه ...

 انقدر عرق کرده بودم پسر داییم بهم گفت لادن چرا آستینات رو خیس کردی ؟؟؟

 قسمت اعظم برنجا هم چیده بودن نمیدونم چرا انقدر گرم بود ...

 پنجشنبه بهتر شد ... جمعه هم خوب بود ...

 ولی دیروز ساعت 5 راه افتادیم انقده شلوخ بید که نگو !

 5 لاینه میومدیم !!!

 از طرف تهران نگه داشته بودن که ما از این طرف برگردیم !!!

 ساعت 12 رسیدیم !

 

ولی خوووووووووووووووووووووش گذشت ...

 

یه روز رفتیم قهوه خونه آلونک تو راه لنگرود ...

 واسه شیرینی ماشین یه بنده خدا ...

 آقا قلیون کشیدیم ... آی کشیدیم ...

 منم که اولین باری بود به صورت جدی میکشیدم ...

 اولش یه خورده سرفه و اینا ... بعد یاد گرفتم ...

 وای ... حالا سرگیجه ... گرمم بود ...

 یارو انگار از سرخی صورت من فهمید ... 

 اومد یه پنکه گذاشت جلوی من ... چندتا هم کیک آورد ...

 بهتر شدیم ... ولی حال داد ...

 چهارشنبه خالم آش شله قلمکار درست کرد ..

 نذر داشت ...

 یه محله تو لاهیجان هست در اصل بالا شهره ... شیشه گران  ...

 من از یه جا یه دستبند خریدم میخواستم گردنبندشم بگیرم دیدم خرجم میزنه بالا !

  رفتیم چندتا از فروشگاهای شیشه گران ...

 اونجا هم که همه چیز سوبله !

 شروع کردیم به سرکار گذاشتن فروشندگان جوان و محترم !

 آخه بابا من اون ست تیتانیوم رو میتونم 5 تومنم پیدا کنم ...

 داره به من 75 تومن میندازه !

 بعد تازه به من میگه چون شمایی 75 تومن واستون میزنم ! 

 مثل طلا براتون کار میکنه !!! باهاش برو حموم !!!!

 میخواستم بگم سونا هم میتونم برم !؟؟!؟!؟!؟!؟ 

 ولی عجیب دلم داشت واسه اون سته میرفت ...

 رفتیم جزیره ... دلستر خریده بودیم ... آک بود ...

 با چه بدبختی و کثافت کاری بازشون کردم ...

 هیچکی دیگه عرضه نداشت ... ملت همه منو نگاه میکردن !

 آها ...

 یه روزم با بر و بچز جوون داشتیم ازماهواره فیلم نگاه میکردیم ...

 یهو داییم اومد ... این چه فیلمیه ؟

 نشست به نگاه کردن ... واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

 ما هم فقط به فکر این بودیم که چه طوری دودرش کنیم !

 داشت به جای حساسش میرسید که پا شد ما دخترا رو انداخت بیرون !

 نامردا خودشون نشستن نگاه کردن !

 منم نامردی نکردم رفتم از پشت پنجره نگاه کردم !!!

 به من میگن لادن !

 همه نفرینم کردن ! بعد متوسل شدیم به زن داییم !

 اومد انداختش بیرون .. ما هم به نگاه کردن فیلممون ادامه دادیم ! 

 بچه پررو !!! 

 آخه بگو این فیلما مناسبه سنت هست ؟؟؟ پاشو برو سر کارت !

خب دیه ... برم که کلی درس دارم ...

 

بابای !

 

پ.ن : شیما دستت درد نکنه کلی خندیدم !

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 1387/06/09ساعت10:17 AMتوسط لادن | |

 

شلام شلام

 

خوفین ؟

 

این روزا از گذشت روزگار بی خبرم ...

 

یعنی بهتر بگم ... فقط چشمام خط ها و نوشته های کتابا رو میبینه ...

 

نمیدونم چرا اتفاق خاصی نمیفته تا واستون بگم ؟!؟!؟

 

بر و بچزم همه خوبن ...

 

سلام دارن خدمتتون !

 

 

 

اینم از متنای تقدیمی .... !

 

 

********************************

 

 

تخته سياهي بر ديوار کلاس  

 

همگي به صف ايستاده بودند. تا از آنها پرسيده شود . نوبت به او رسيد. از او پرسيدند : دوست داري روي زمين

 

چه کاره باشي ؟ گفت : ميخواهم به ديگران ياد بدهم . پذيرفته شد . چشمانش را بست . باز کرد.  ديد به شکل

 

درختي در يک جنگل بزرگ در آمده است . با خود گفت : حتما اشتباهي رخ داده . من که اين را نخواسته بودم.

 

سالها گذشت. روزي داغي اره را روي کمر خود حس کرد . با خود گفت : و اين چنين عمر به پايان رسيد و من بهره

 

خود را از زندگي نگرفتم . با فريادي غمبار سقوط کرد. با صدايي غريب که از روي تنش بلند مي شد ، به هوش آمد.

 

حالا تخته سياهي بر ديوار کلاسي شده بود... 

 

***************************************

 

 

پسر جواب داد : نه ! پرسيد : آيا دلت مي خواد تا ابد با من بموني ‌؟ گفت :‌نه ! سپس پرسيد :‌ اگر ترکت کنم

 

گريه مي کني ؟ و بار ديگر تکرار کرد :‌ نه ! دختر خيلي ناراحت شد .... وقتي براي آخرين لحظه با چشماني که پر از

 

اشک بود به پسر نگاه کرد ..... پسر دست هايش را گرفت و گفت :‌ تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي .... من نمي

 

خواهم تا ابد با تو باشم بلکه من نياز دارم که تا ابد با تو باشم و اگر تو روزي مرا ترک کني ... گريه نمي کنم ..

 

میمیرم

 

***********************************

 

 

گفتم دوستت دارم نگاهي به من کرد و گفت:چند تا ؟ دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهاي دستمو نشونش

 

دادم اما اون به کف دستام نگاه مي کرد که خالي بود

 

***********************************

 

زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان

 

آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي 

 

 

************************************

 

اين ديوار هاي سرد غرور ؛ هيچ گاه فرصت نداد که" زمرمه هاي دلتنگي ام"به سوي تو پر گيرند. کاش بيايي همراه

 

نسيم عشق ؛ از پشت پنجره نيمه باز رو به قلبم

*************************************

 

دوست داشتن رو بايد از برگ درخت آموخت وقتي زرد مي شه، وقتي مي ميره ؛ وقتي از درخت جدا مي شه ؛ بازم

پاي همون درخت مي افته

 

**********************************

 

پ . ن : شیما خانوم میبینم که سر حال شدی ... !  

         اوضاع حسابی بر وقف مراده دیگه ... نه ؟؟؟   

          وایسا اون موقع که به جای ندا واسه تو تشت آب گذاشتم حالیت میشه !

             

پ . ن :  کاش میفهمیدم چرا حوصله نت رو ندارم ...؟

پ . ن :  دلم میخواست TTC بخونم ...

            اما ...  امان از این کنکور ...

پ . ن :  کاش باهام حرف میزدی ...

            این طوری حداقل میفهمیدم چی تو سرته ...

            راستی ... چرا انقدر خوابتو میبینم ؟!؟!؟

 

 

دیدی شیما ...

این دفعه کاریت ندارم ... 

دفعه بعد برد پیت و بر و بچز و میفرستم خط خطیت کنن !  

برد مسته حالیش نیستاااا !!! 

 

 

+نوشته شده در جمعه 1387/06/01ساعت11:33 AMتوسط لادن | |