تبليغاتX
یه دختره دردونه


یه دختره دردونه

لحظه ها خاطره اند ... زندگی ... شوق تمنای همین خاطره هاست ...

 

این روزا اکثر بچه ها میدونستن که من مریضم ...

خیلی بد بود

طی عکسی که از فکم گرفتم مشخص شد که بنده دارم ۴ تا دندون عقل با هم درمیارم !!!

 

بعله !

 

دیگه اینطوری ... خلاصه کلی سرویس کاری روم انجام شد !

۳ شب نخوابیدم ... زده بود به گوشام ...دیگه ارواح اومدن جلوی چشمم !

این دکترای چیز فهمم اومدن ابرومو درست کنن زدن چشممو کور کردن !

احمقا نمی فهمیدن چمه ... اومدن گوشامو شست و شو دادن ...

الان گوش چپم نیمه ناشنواست !!!   

بگیرم بکشمشون !

جدمو آوردن جلو چشمام !

 

آخر سرم رفتم پیش دکتر خودم ... بیچاره تا گوشمو دید گفت برو عکس بگیر ...

منم رفتم عکس گرفتم ... اومدم قشنگ بهم نشون داد ... گفت از دندون عقلته ! 

 

...

 

تصمیم بزرگی گرفتم ... امیدوارم موفق بشم ...

بعضیا بهم گفتن ریسکه ... ولی منه بی احساسه ادعای عقل !

 واسه اولین بار میخوام در کنار عقل و منطق ... احساسم رو هم دخالت بدم .

آخه دلم یه جورایی شده ... یه چیزایی میگه ... از اون چیزای گشنگ گشنگ !   

خدایا ...

مثل همیشه خودمون رو میسپارم دست تو ...

مثل همیشه مواظبمون باش !

...

تو هم باید مواظب من باشیا !

وظیفت سنگینه ! ... حواست باشه !

 

اینم برای تو ...

 

.........................................................

 

پ.ن : امروز تو کوچه آموزشگاهمون یه دختررو تشییع جنازه کردن ...

نمیدونین ... محشر کبری بود ... انقده شلوغ بوووووووووووووووووووود !

نمیدونم کی بود ...

ولی برای شادی روحش فاتحه بخونین ... 

رحمه الله من یقرأ فاتحة مع صلوات ...   

 

.........................................

 

بوسه

         ابتکاریست از طبیعت ...

                    برای وقتی که احساس در کلام نمیگنجد !

 

 

بابای .

 

+نوشته شده در جمعه 1387/08/24ساعت9:45 AMتوسط لادن | |



این روزا چون درگیر درسم کمتر اتفاقی پیش میاد که قابل نوشتن باشه ...


امروز اومدم اینجا تا 3 تا پیغام بذارم و برم ...

امیدوارم صاحباشون ارزشش رو داشته باشن ... !




****************************************


1- تقدیم به تو ... رفتی ...

در صورتی که میدونستی با رفتنت دنیام خراب میشه ... بازم حرفمو گوش نکردی .



هرچه میگردم رویایم را پیدا نمیکنم

هرچه میگردم ...

میبینم که بیشتر گم شده ام .

چیزی را از دست داده ام که نمیدانم چیست !

هرچه میگردم ،

نمیتوانم بیابمت ...

این دوری نزدیکت را از یاد نمیبرم ،

چیزی را از دست داده ام !

میدانم تو هستی ... !


پ.ن : اینم ضمیمه رفتنت ...


آن سفرکرده که صدقافله دل همره اوست ...

هرکجا هست خدایا به سلامت دارش .


***********************************


2- اینم واسه تو که احساسای خوف خوف داری !

کلک !!!


فقط یک عکس میماند

فقط یک یاد میماند

فقط یک نام میماند

ز بودن ها ...

فقط یک عشق میماند

ز هر گمگشته ای یا نام نکویی

یک روز میبینی که او رفته ...

به جز یک شاخه گل از او نشانی نیست .

فقط بر روی قالی جای پایش را تو میبینی

فقط بر روی کاغذ نقش خطش را تو میخوانی

به هر جا بنگری ...

                           او را نمی یابی ...


به جز یک عکس ... یک یاد ... یک نام ...

ز گمگشته ات نشانی نیست ...

                                          نیست ...

                                                   نیست ...



***********************************


3- و این هم تقدیم به تو که هیچ وقت اینجا نمیای ...

نمیدونم میدونی یا نه ...


وقتی هستی ... هاله ای زیبا ... سراسر وجودم را میگیرد

وقتی هستی ... سایه روشن هایم همه پررنگ میگردند

وقتی هستی ... ستارگان در میان شب نگاهم می درخشند

وقتی هستی ...

دره ها همه سبز ... غنچه ها همه شکفته ... پرستوها همه نغمه خوان

آسمانم آبیست ...

دلم دریاییست با تو ...

صدای خنده هایم آواییست بهشتی ...


اما ...

وقتی نیستی ...

تاریک میشوم و تنها ... بی صدا ... غرق سکوت ... تلخ ...

و خیره به شیشه پنجره ای که به راه توست ...




...


همین .

یه جورایی دلم گرفته ...

چرا آدما اینطوری شدن ... ؟


...


+نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/16ساعت5:33 PMتوسط لادن | |



پنجشنبه تولد شیما بود ...

تفلدت مفالک گلم !

انقده خوش گذشت ...

به یاد ماندنی ترین شب در سن 18 سالگی ... !

من و نیلو ندا کلاس هندسه نرفتیم  ...  اونم چی میخواست درس بده ؟!  صفحه !!!

( من چون آخر هفته آپ میکنم همیشه یه چیزی از هندسه این وسطا هست ! )


چهارتا آدم گنده از ساعت 1 تا 3:30 نشسته بودیم جلو یه آینه 30*40 !

داشتیم قیافه هامونو درست میکردیم ...

جاتون خالی نبودین ببینین چطوری همدیگرو شوت میکردیم اون ور !

با یه خروار لوازم مختلف و سشوار و اتوی مو و ویو و تافت و ... !

بالاخره بعد از کلی التماس از جانب مامان شیما که تو رو خدا زودتر ! دیرمون میشه !!!

چهار دختر خوشگل ... یا بهتر بگم
خوف !!!  از در اومدیم بیرون !



رفتیم باغ فاتح جهانشهر ... دیگه آخراش از سرما داشتیم بندری میزدیم !!!

بعدشم رفتیم جاهای خوف خوف !

من ساعت 10 رسیدم خونه !

کلی حال داد ...


جای خیلیا رو خالی کردیم ...

مثل :


سامی گلم ...  رسپینای عزیزم ...

علیرضای نازنینم ...

عزراییل جون خودم !!!

و ...




خیلی جاتون خالی بود  ...


و مستفیض شدیم از حضور استاد حصاری عزیز ... بابایی گلم !

و همین طور علی نازنین ...


ممنونم از همه اونایی که برامون دعا کردن ...

ممنونم از علی و بابایی و مامان شیما که برامون دعا کردن

که ما هیچوقت از هم  جدا نشیم ...



ممنونم خدای مهربون که ما چهارتا رو دوست داری ...

ممنونم که برامون بارون فرستادی که ما بتونیم دست تو دست هم ...

کنار هم قدم بزنیم زیر بارون و آرزو کیم ...

و دعا کنیم به درگاه تو ای مهربانترین مهربانان ...


و بتونیم که بهت بگیم ...


خدایا هیچ وقت ماها رو از هم جدا نکن ... !



شیما جونم بازم تفلدت مفالک !

ایشالا سر تولد خودم که چسبیده به کنکور !!! یه حال اساسی به بچه ها میدم  !

با روحیه بریم سر جلسه ... !!!



دعای آخر پست :

پروردگارا جیبهایمان را پرپول گردان !    ( آمین رو بلند بگووووووووو ! )

خودت که میدانی چرا ؟!؟

چون هر دفعه بسی پیاده میشویم  !!!


بایی !

 

+نوشته شده در شنبه 1387/08/11ساعت9:22 AMتوسط لادن | |

 

پسر : سلام خوبی ، مزاحم نیستم ؟

 دختر : سلام خواهش میکنم ... asl plz  ؟

 پسر : تهران / وحید / 26 / شما ؟

 دختر : تران / نازنین / 22

 پسر : اااا چه اسم قشنگی ... اسم مادربزرگ منم نازنینه !

 دختر : مرسی شما مجردین ؟

 پسر : بله شما چی ازدواج کردین ؟

 دختر : نه منم مجردم راستی تحصیلاتتون چیه ؟

 پسر : من فوق لیسانس مدیریت از دانشگاه MIT آمریکا دارم شما چی ؟

 دختر : من فارغ التحصیل رشته گرافیک از دانشگاه سوربن فرانسه هستم

 پسر : WoW ! چه عالی ... واقعا از آشناییتون خوشحالم !

 دختر : مرسی منم مین طور . راستی شما کجای تهرانین ؟

 پسر : من بچه تجریشم شما چی ؟

 دختر : ما هم همینطور . شما جای تجریش میشینین ؟

 پسر : خیابون دربند ... شما چی ؟

 دختر : خیابون دربند ؟!!! کجا خیابون دربند ؟!؟!

 پسر : خیابون دربند ... خیابون ... کوچه ... پلاک ... شما چی ؟

 دختر : فامیلیه شما چیه ؟

 پسر : من ؟ حسینی ... چطور ؟

 دختر : چی وحید تویی !!! خجالت نمیکشی چت میکنی !؟ تو که گفتی امروز با زنت

 میخوای بری قسطای عقب مونده خونت رو بدی ! مکانیکی رو ول کردی نشستی چت

 میکنی ؟

 پسر : عمه ملوک شمایین ؟ چرا از اول نگفتین ؟! راستش ... راستش !!!

 دختر : راستش چی ؟ حالا آدرس خونه ما رو به آدمای توی چت میدی ؟!

 وایسا به فریده بگم !

 پسر : عمه جان ! تو رو خدا نه ! به فریده چیزی نگین ! اگه بفهمه پوستمو میکنه !

 عوضش منم به عمو فریبرز چیزی نمیگم !

 دختر : او و و و و م ! خب ! باشه بهش چیزی نمیگم !

 دیگه اسم فریبرز رو نیاریا !!!

 پسر : باشه عمه ملوک ! ... بای ... !

 

    

 

خب چیه ؟!

هیچی نداشتم آپ کنم !

خیلیم خوفه !

 

در حضور واژه های بی نفس

      صدای تیک تیک ساعت را گوش کن ...

            شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی ... !

 

 

 

بابای !

 

+نوشته شده در یکشنبه 1387/08/05ساعت11:34 AMتوسط لادن | |