تبليغاتX
یه دختره دردونه - برگشتم ... زمانی که متولد شدم


یه دختره دردونه

لحظه ها خاطره اند ... زندگی ... شوق تمنای همین خاطره هاست ...

 

وقتی زندگی در من متولد شد آخرین کسی بودم در خانواده ام

که زندگی به سراغش آمد .

وقتی زندگی در من متولد شد ... می گریستم

زیرا نمیدانستم پایان زندگی ام کجا و چگونه خواهد بود .

وقتی زندگی در من متولد شد با بلعیدن اولین قطره شیر مادر

لبخند بر لبانم نمایان شد زیرا احساس می کردم که در این جهان بزرگ

تنها و از فرشته ای به نام مادر متولد شده ام .

ولی آن روز من تنها نبودم و دیگرانی نیز بودند که فرشته زندگی بر فراز

سرهایشان پایکوبی می کرد .

و زمانی که من متولد شدم فرشته کوچک سپیدی در گوشهایم نجوا کرد :

از امروز شادی و غم در تو متولد خواهد شد ... پس به هوش باش .

... 

                                                        *  جبران خلیل جبران  *

 

================================

 

رسیدم به یه سوم تیر دیگه ...

عمر آدم عین باد میگذره ...

گرچه اینجا رو روبه راه کردم ولی هنوز تنهام چون هیشکی خبر نداره

من برگشتم ...

پس خودم به خودم حال میدم و میگم :

عزیزم تولدت مبارک    

ایشالا صد سال زنده باشی ...

سلامت باشی ...

کنکور قبول شی ... ایشاللللللللا !      

 

دلم واستون تنگیده هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا !

مگه یادتون رفته که هنوزم عخش منین !

 

برمیگردم ... زوده زود !

۵شنبه کنکور دادم بعدش میام ... حتماْ .

 

پس فعلاْ.

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 1388/04/01ساعت6:21 PMتوسط لادن | |